... فاصله ای به وسعت دلتنگی
قصیده آبی خاکستری سیاه در شبان غم تنهایی خویش جنگل عطرآلود کاش با زورق اندیشه شبی کاشکی همچو حبابی بر آب ... ابر خاکستری بی باران ،پوشانده ... تو گل سرخ منی سبزی چشم تو ... باز کن پنجره را قصه ی شیرینی است ... ... گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت ، ... در میان من و تو فاصله هاست ... من در آیینه ،رخ خود دیدم بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد چه کسی خواهد دید ... من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ من به هنگام شکوفایی گلها در دشت چه کسی می خواهد من اگر برخیزم حمید مصدق
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود!
آسمان را یکسر!
ابر خاکستری ،بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس، سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما ...
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ،
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه!
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه !
بهاران از توست
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن،
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس،
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست.
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد!
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم...
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس!
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد ؟
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام ،داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
ز دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتم، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست ،
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای ، باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون، چه نشستها ، خاموشیها
با تو کنون ،چه فراموشیهاست..
من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد !
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی...
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم ؟
ز کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم؟
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن ،دون آویزد؟
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند...
| Design By : Night Skin |

